از دوران کودکی که در میدون خراسون بودیم تا رسیدن به لواسون. از اینکه همیشه به بابا ایراد میگرفتیم که چرا از تهران اومدیم خوزستان، اونم تو یه شهر ناشناخته به اسم ماهشهر و جوابهایی که اون موقع اصلا برامون قانع کننده نبود ولی الان قابل درک شدن.
نوجوانی و خوابگاه دانشجویی و ساختمان روبروی خوابگاه و پارک ملت و ساعی. هندی کم ی که اون موقع حکم آیفون مکس رو داشت و ...
جوانی و شهرک غربش، پاساژ ایران زمین، خیابون درختی و میدون صنعت، 3 روز رویایی بدور از هرچی فکر و دغدغه س. خوش گذرونی های دلنشین و تکرار نشدنی
خاطرات نه چندان دورِ کوچه برلن و کلاه گیس فروشی در سفری که همش به بیماری و تب و لرز گذشت. اکباتان و خانه معلمش ...
و سفر چند ماه قبل، فرودگاه و بازار عباس آباد، کلافه گی و بی نتیجه بودن سفر، تعجب از پایپ و شیشه کشیدن کنار خیابون، قهوه خونه ی ویلا وسط خیابون ولیعصر، خستگی و خوابیدن روی تخت قهوه خونه، سکوتی که هر وقت میرم سفر و به غروب نزدیک میشم میاد سراغم. صندلی عقب، خیره به عبور درختان و ساختمانهایی که هیچ جذابیتی ندارن و یه بغض و دلتنگی که نمیشه در موردش با کسی حرف زد. درست مثل بغض طناز طباطبایی توی فیلم رخ دیوانه فقط با این تفاوت که اون سرشو از پنجره آورد بیرون و جیغ کشید ولی من زانوهامو به پشتی صندلی جلو تکیه دادم و سرمو بیشتر توی گردنم فرو میبرم و ...
پ.ن: خیلی درهم و برهم نوشتم
پ.ن: علاوه بر درهم و برهم شاید مبهم هم باشه (چقد هم) ولی برای خودم کاملا محسوس و مستند و قابل درک هست و این رو نوشتم که سالهای بعد با خوندنش ...
پ.ن: شاید بعداً از خاطرات سفری که برای ساخت فیلم به تهران داشتیم هم بنویسم
برچسب:
نویسنده: روژان اکبریپور