رفته بودم اتاق یکی از همکارا که با هم قهوه بخوریم، بعد از خوردن و موقع برگشت توی راهروی شرکت به سمت اتاق خودم، غرق افکار و خبرهای منتشر شده بودم. یه نگاه به لیوان انداختم، قهوه های تهش شبیه قلب بودن. توی ذهن خودم فالگیر شدم و با توجه به همون افکار و گزارشها، تنها فالی که میتونستم متصور شم، سکته قلبی بود.
برچسب:
نویسنده: روژان اکبریپور