خرید بک لینک
قهوه
نويسنده :
تاريخ: یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ ساعت: 9:29

رفته بودم اتاق یکی از همکارا که با هم قهوه بخوریم، بعد از خوردن و موقع برگشت توی راهروی شرکت به سمت اتاق خودم، غرق افکار و خبرهای منتشر شده بودم. یه نگاه به لیوان انداختم، قهوه های تهش شبیه قلب بودن. توی ذهن خودم فالگیر شدم و با توجه به همون افکار و گزارش‌ها، تنها فالی که میتونستم متصور شم، سکته قلبی بود.


برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 11:30

همیشه بدبختِ تاریخ نويسنده : تاريخ: یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ ساعت: 9:55 ما همیشه بدبختِ تاریخ ایرانیم. توی هر جنگی که اتفاق افتاده، خوزستان درگیر بوده و آسیب های زیادی دیده. اون هشت سال، اسمش شد جنگ تحمیلی یا دفاع مقدس، بعدی شد جنگ 12 روزه، بعدش شد رمضان، الانم که هرمز. حداقل اسمش رو جنگ جنوب میذاشتید. هیچ روز و ساعتی نبوده که هرمزگان رو بزنن ولی خوزستان موشک نخورده باشه.کلاً خوزستان شده یه کارگاه بزرگ و ما هم کارگراشیم که فقط باید کار کنیم و پول در بیاریم برای بقیه کشور. به خودمون هم هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 11:30

باز هم نشون داد که توی برنامه سازی یه سر و گردن از بقیه بالاتره گل یا پوچ ...

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 22:39

امروز نه اعصاب دارم، نه حال دارم، نه اخلاق دارم، نه پول دارم، نه حوصله دارم، نه هیچی

مثل هر روز

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

بجز از امشب و فردا شب و شب های دگر

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 16:48

توی شرکت هروقت از اضافه کاری یا ماموریت و اینای آقایون کم میشه، با هم حرف و بحث راه میندازن که چه وضعشه و چرا .... یه جمله مشترک در تمامی این صحبتها هست که "این حق زن و بچمه" ...

حالا سوالم اینه، بین خانوما که این حرفها پیش میاد چی میگن؟ این حق "مرد و بچمه"؟ "حق "شوهر و بچمه"؟

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 13:19

اگه میخواید معنای واقعی و اصیل یک نوحه و شعر آئینی رو درک کنید، پیشنهاد میکنم با یه جستجوی ساده، نوحه "نیزه دارن" حاج حسین فخری رو گوش بدید.

جدای از صدای سوزناک و با اصالت مداح، که چقدر روی شعر نشسته و بر جذابیتش افزوده، شعری که سروده شده واقعاً یه اثر فاخر هست.

یه تصویرسازی عجیب که با تک تک ابیاتش همراه میشی و نمیتونی بی تفاوت بگذری.

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 13:19

نمیدونم چه جریانیه که هرسال محرم و صفر صدا و سیما از من مصاحبه میگیرن. البته امسال هنوز این اتفاق نیفتاده. یادم میاد یکسال روز عاشورا رفته بودم مراسم مقتل خوانی. مسجد پر بود از جمعیت و دیگه جا نداشت. حیاط مسجد هم فرش کرده بودن و عده زیادی توی حیاط نشسته بودن. از حیاط مسجد به صحن، 8-9 تا پله مرمر میخورد و یه ایون که جاکفشی اونجا بود. من روی پله ها نشسته بودم. هوا گرم بود و آفتابش سوزان. به فرازهای آخر مقتل رسیده بودیم. شال مشکی رو کشیدم روی سرم و توی حال و هوای خودم بودم. شمر وارد قتلگاه شده بود و .... یه دستی روی شونه م حس کردم، شال رو کنار زدم، یه میکروفون جلوی دهنم و یه دوربین روبروم ظاهر شد. -سلام-سلام-قبول باشه!-سلامت باشید، قبول حق-میشه بگید چه مراسمیه و کجاست؟-مراسم مقتل خوانی که چندین سال هست در مسجد آیت الله جزایری توسط ایشان برگزار میشه. ....چند تا سوال که هدف از برگزاری مراسمات و پیام عاشورا و ... پرسید و نمیدونم چی جواب دادم.-کدوم قسمت از مقتل و کدوم شخصیتش تاثیر بیشتر روی شما داشته؟-خب ببینید، من هم پدر دارم هم مادر، خواهر دارم و برادر، پسر و دختر کوچک و نوجوون دارم، عمه و عمو و ... شما فکر کن با همه اینا بخوای همزادپنداری کنی، بخوای این همه اتفاق رو درک و تعیین نقش کنی، سخت و غیر ممکنه. روز عاشورا برای همه درس و آموزه داره. من نمیتونم تفکیک کنم شخصیتها رو این درحالیه که ما از نسبتها گفتیم، بودن افرادی که نسبت خویشاوندی نداشتن و صرفاً به عشق امامشون ... -چقدر جامع و زیبا، ممنون از شما، التماس دعا-محتاجیم به دعا، یا حق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 5:23

یه سوال برام پیش اومده!

چرا آدم رباها فقط بچه ها رو می رباین؟

تا حالا شنیدین بگن فلان جا، زنه یا شوهره رو دزدیدن و گفتن انقد پول بدید تا ولش کنیم؟؟؟ همش بچه ها رو میدزدن.

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 5:23

- دندونم درد میکنه عسل و آویشن بذار روش دونه ی هل سالم رو بذار روش فشار بده تا آب شه آب ولرم که دمای محیط رو داره یه مقدار فلفل سیاه بریز توش بعد دهنت رو شستشو بده میخک، تنها راهش میخکه ما بچه بودیم بابامون وقتی دندونمون درد میگرفت یکی دو قطره روغن ترمز ماشین میریخت روی پنبه میذاشت روش، خوبه خوب میشد نوافن خوردی؟ 2 دقه ای ساکتش میکنهواقعاً نمیفهمم اینهمه جون میکنید که دندونپزشکی قبول شید؟؟ از آبدارچی اداره تا مدیر و رئیس و راننده و لبنیاتی و همکار بسیار محترم و ... نسخه های موثری که قبلا هم تجربه کردن و جواب داده تجویز میکنن اونوقت شما درس میخونید که ...بنظرم دکترای داخلی و دندون رو بیخیال شید. داخلی که داروهاش عرق نعنا و چای نباته، دندون هم که الی ماشاللهبرید سراغ ارتوپدی، رادیولوژی , ... آها، اخیراً پشه شناسی هم خیلی مهم شده، کلاً جونور شناسی. از ایدز که گفتن میمون عاملش هست شروع شد تا به راسو و خفاش و اخیراً هم که یه پشه ریزه میزه همه رو گرفتار کرده. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 5:23

یادش بخیر اولین باری که این مداحی رو گذاشتم برای وبلاگ ...

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 23:06

یکی از آسیبهای بسیار جدی که چند سالی هست گریبان مراسمات مذهبی رو گرفته، تبدیل شدن مداح به خواننده هست. تبعات این اتفاق توجه بیشتر به آهنگ و ریتم بجای متن و محتواس. واقعاً اشعاری که این روزها شنیده میشه هیچ ارتباطی به وقایع عاشورا نداره و صرفاً یه سری کلمات پشت سر هم با یه وزن ادا میشن و چندتا میوندار هم جو میدن و بالاپایین میپرن و در نهایت میشه مجلس عزاداری. نمیخوام کاملاً رد کنم ولی وقتی در مقام مقایسه برمیام خیلی اختلاف بین اصل فلسفه عزاداری و مراسمات این سالها میبینم. خیلی نمیخواد به زمانهای قدیم و روضه خونای نسلهای قبل برگردیم. شاید اگه یکی دو مثال ملموس بخوایم بزنیم حاج حسین فخری و حاج صادق آهنگران مناسب باشن که تقریبا همه نسلها میشناسنشون. اشعاری که این عزیزان بعنوان مداحی استفاده میکنن با اشعار مداحای جدیدتر قابل قیاس نیست. سلیقه شخصی من اون مدحی هست که در رسای اهل بیت(ع) و یارانشون باشه و وقایع رو به زیان شعر بیان کنه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 23:06

اینکه ساعتها رو 6 ماه به 6 ماه عوض نکنیم و بجاش تایم کاری از 6 صبح باشه و ساعت بیولوژیک عوض بشه، نمیدونم چقدر کار درست و اصولی هست.

من که ساعت 9 نشده خوابه خوابم

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 29 خرداد 1403 ساعت: 0:08

گاهی میشود کمی منصف تر منعطف تر انسان تر بود

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 12:46

تقریبا همه ما گفتیم و شنیدیم که این دنیا هیچ ارزشی نداره، بارها و بارها روزگار و جریاناتش صداقتِ این گفتار رو بهمون ثابت کرده ولی باز هم گاهی برای همین دنیای بی ارزش مجبوری فرسنگها از اصل و وطن و خانه دور بشی و ...

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1403 ساعت: 23:48

شماره و آدرس پیج بعضی از معلمهای دوران تحصیل رو دارم و بهشون تبریک گفتم. بعضیا جواب دادن و تشکر و اینا.دوران دبیرستان یه معلم حسابان داشتیم خیلی باسواد و مسلط به تدریس بود. واقعاً همه جوره درس رو رنده میکرد توی مغزمون. من و یکی دیگه از همکلاسیا گفتیم برای سال آخر و دانشگاه و فلان، کلاس خصوصی باش بگیریم. رفتیم و صحبت کردیم قرار شد روزهای زوج ساعت 3 بریم خونشون. جلسه ای 3 هزار تومن، 8 جلسه، 24 هزار تومن (نفری). اون موقع ماهشهر بودیم و معلمهایی که توی مدارس غیرانتفاعی شرکت نفت تدریس میکردن خونه شرکتی بشون میدادن و خونه ی معلم مورد نظر هم توی قسمت کارگریا بود. القصه روز موعود فرا رسید و من و دوستم با هم رفتیم سمت خونه آقا معلم. زنگ زدیم و پسرش که حدود 7-8 سالش بود اومد در و باز کرد. درست مثل باباش گرد و قلمبه بود. مسیر رو نشونمون داد که برید توی فلان اتاق، ما هم رفتیم. اتاق حدود 9 متری که یه فرش پهن بود و یه تلویزیون از اون قدیمی مشکیا. یکی دو دقیقه نشستیم که آقای (ق) تشزیف آوردن. یه زیرپوش سفید با پیژامه راه راه و شکمی که واقعاً نمیشد بهش نخندید. من و دوستم یه لحظه چشم تو چشم شدیم و ...ظاهرا خود آقا معلم دیگه براش عادی شده بود و خیلی واکنش نشون نداد فقط طبق معمول به شیوه خودش صدام زد "ها، مم باقر (مخفف محمد باقر)" پ چ تِ؟منم که از خنده سرخ شده بودم گفتم هیچی ...تدریس شروع شد و حدود نیم ساعتی پیش رفت که یهو در باز شد و پسر معلم با یه سگا (sega: کنسول بازی قدیمی) اومد توی اتاق و شروع کرد به وصل کردن کابل و تشکیلاتش به تلویزیون. ما هاج و واج نگاه میکردیم. آقای ق بش گفت چیکار میکنی؟ گفت میخوام بازی کنم و روشن کرد و شروع کرد به بازی. ما هم دیگه حواسمون نصفه نیمه به درس و بازی بود که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1403 ساعت: 23:48

صفحه بندی